سورناسورنا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

فرشته عاشقی، پسرم سورنا

سالگرد ازدواج خاله سارا و عمو احمد

این چند روزی که بابایی مرخص شده بود حال و اوضاعش خیلی خوب نبود. واسه همین کل این چند روز تا امروز صبح خونه خاله بودیم، که دور و بر بابایی شلوغ باشه. صبح به خاله گفتم من دیگه آخر شب میام که تا صبح حواسمون به بابایی باشه، خاله گفت عصری بیاید امشب سالگرد ازدواجمونه دور هم باشیم. بابا مسعود اومد دنبالمون و رفتیم خونه، خونه رو مرتب کردیم، ناهار خوردیم، کلاس زبان شما هم تشکیل شد و عصری بود که رفتیم چری برای خاله اینا یک کیک و شمع 23 خریدیم و رفتیم خونشون. حضور بعضی آدمها در زندگی آدم شبیه معجزه است. مثل حضور خاله سارا و عمو احمد تو زندگی ما. از روزی که عمو احمد اومد تو خانواده ما، من همیشه احساس کردم خدا بهم برادر داده اما با جرات...
20 مرداد 1402

این نیز بگذرد

خیلی وقته دورو بر خودم رو خلوت کردم. از شنیدن حرفهای پوچ... از اداهای اضافه... از آدمهای بیخودی... و در ازاش حافظه ام رو تقویت کردم، سعی کردم جز به جز همه رفتارها، همه آدمها، همه اداها، همه حرفارو به خاطر بسپرم. واسه روزش... روزایی که دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره، تو اونروزا اگر دلم خواست خودم میمونم واگر نخواستم میشم یکی مثل خود اونا. زندگی هر روز برای آدم درسهای جدیدی داره. آدمی که امروز هستی به خاطر تغییر جایگاه اجتماعیت، دانشی که بهت اضافه شده، شناختی که حاصل کردی با آدم روزها و سالهای پیش خیلی متفاوته. و این تفاوت بهت کمک میکنه دیگه خیلی چیزها رو جدی نگیری. من روزهای سخت زیادی رو گذروندم، روزهایی که حتی الانم...
2 مرداد 1402
1